تبليغاتX
گاهی باید نوشت
Put a Pin on the Map View my Guestmap
Free Guestmaps by Bravenet.com
لینک بالا:من از ایرانم،تو از کجایی؟

گاهی باید نوشت

روز دختر

گیرم که امروز روز دختر باشد،

گیرم که به تمام دنیا فخر بفروشیم که:"این جا ایران است،عزت زنان و دختران بالا رفته،می بینید،حتی روز دختر هم داریم!"

گیرم که جشن های آبکی برایمان بگیرند و برویم ساندیس بخوریم

گیرم که برای هم اس ام اس تبریک بفرستیم و ته دلمون چندان هم مبارک نباشد!

گیرم که در بهترین حالت فرصتی بشود برای کادو گرفتن از مامان و بابات

گیرم تمام اینا...فردا من باز یک دختر هستم.

همان دختری که از وقتی یادش نمی آید پسر بودن را ترجیح داده

همان که وقتی میگویند: "جوانان" در ذهنش پسران مجسم می شود

همان که اگر از کنار آزار هر موجود مذکر 7 تا 70 ساله به سلامت رد شد،کمی آن طرف تر پلیس امنیت اجتماعی او را به خاطر لباسی که پوشیده دستگیر می کند.چرا که او امنیت جامعه را در خطر انداخته

همان که درس میخواند و پسری که در خیابان در حال گشت و گذار بود به جایش به دانشگاه می رود

همان که مقصر اصلی فساد در جهان است

همان که باعث بیکاری مردان می شود

همان که چون قرار است بهشت زیر پایش باشد،دنیا را برایش جهنم می کنند

همان که اگر کشته شد،مهم نیست،نصف یک آدم که این حرف ها را ندارد!

همان که در سریال های کشورش بد اخلاق،غرغرو و بی مزه معرفی می شود و نقشی ندارد جز این که دامن سبز بپوشد و روسری نارنجی به سر کند

همان که...

گیرم که دختر امروز بشود مادر فردا و روز زن برایش قابلمه بخرند،تا غذاهای بهتری بپزد،تا پله های عزت و عفت را بپیماید...

باز هم من همان دختر هستم

همان دختری که در خیالاتش دوچرخه سواری می کند و از درخت ها عکس می گیرد.

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 |

به مردن عادت کردیم

هدفتون از چند هزار شهید ۸سال جنگ این بود که وقتی الان یه نفرو کشتید با تعجب بگید :"فقط یه نفر؟"

یک نفر،به خودی خود، آدم نیست؟

دقیقا چند نفر باید کشته بشن تا احساسات شما هم جریحه دار بشه؟

پنجشنبه نهم مهر 1388 |

از ماست که بر ماست

یه حرف درگوشی با خانما:

"یه پسر،با رتبه ای پایین در رشته پزشکی می تونه قبول بشه.ولی یه دختر برای قبولی در همون رشته باید رتبه ی خیلی بهتری داشته باشه."

بعدا همه ی ما،خود ما که دم از حقوق برابر می زنیم،موقع انتخاب یه دکتر،یا حتی یه معلم،آقاهه رو ترجیح میدیم.همون که رتبه اش خیلی پایین تر از ما بود.

چهارشنبه هشتم مهر 1388 |

خوشحالی در 6صبح!

شاید خود آزاری داشته باشم،ولی بعضی شبا از عمد ساعتو روی ۶ صبح کوک می کنم و صبح وقتی بیدارم میکنه،خاموشش می کنم.بعد با فکر این که امروز کاری ندارم با کِیف میخوابم.

هدفم اینه که توی اون لحظه که بیدار میشم با فکر کردن به این که بازم میتونم بخوابم خودمو خوشحال کرده باشم!

پ-ن:امتحان کنید!

دوشنبه ششم مهر 1388 |

روز قدس

کبوتری درون قفس فریاد میزد:" گنجشک ها را آزاد کنید..."

جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 |

فارادوکس

"ادبیات فارسی" بزرگترین پارادوکسی است که در مدرسه آموختم.

شنبه بیست و یکم شهریور 1388 |

ش ی ح ق

شیخ را چه به وبلاگ نوشتن؟ یک شیخ خوب به جای دانستن جای حروف ح و ق روی صفحه ی کلید،باید بلد باشد آنها را درست تلفظ کند.ح را از ته حلق،ق را با غ اشتباه نکند...

و تا می تواند ترکیب این دو حرف را به کار نبرد.

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |

کلیک...قار

 اگه کلاغی که تازه از خواب بیدار شده اجازه بده،دارم از صدای دکمه های کیبورد لذت می برم.

جمعه سیزدهم شهریور 1388 |

سلام،من بیدارم!

بعد از خوردن سحری تلفن خانه زنگ میزند.من گوشی را برمیدارم و وقتی میبینم شماره ناآشناست، اون را به سمت مامان و بابام میگیرم.

در خانه ی ما که هر زنگی بی جواب می ماند،چنین تلاشی برای جواب دادن تلفن تعجب آور است:

" بده من"

"نه بده من"

و آخر بابا میپرد،دکمه را فشار می دهد و بلند سلام میکند.

مامان آروم به من میگه:" می خواد به همه بگه من برای سحری بیدار میشم!"

دلیل تلاش هر دویشان را متوجه شدم!

پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |

جاذبه و دافعه رمضان

ماه رمضان جاذبه و دافعه دارد:

دافعه اش زمانی است که دلت حتی برای بزاق دهانت تنگ میشود.

جاذبه اش،

افطار کردن همزمان با ۴۰ نفر دیگر است.حتی اگر ۲۰نفرشان کلا روزه بوده اند.

سریال دیدن با ۴۰ نفر دیگر است.

میوه و زولبیا و بامیه خوردن است،مسلما با ۴۰ نفر دیگر.

و متاسفانه زمان جاذبه اش از دافعه اش کمتر است.

شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

تکذیب

سرم توی مانیتور بود که شنیدم بابام داره به مامانم میگه:"...من کی داد زدم؟اصلا به یاد داری من داد زده باشم؟ من که یادم نمیاد تا حالا سر شما داد زده باشم..." بعد هم برای شاهد گرفتن منو مورد خطاب قرار داد:" پریسا تو بگو،من تا حالا داد زدم تو خونه؟"

---

نه که فقط بابای من باشه ها،هر مردی به یه سنی که میرسه به این پی میبره که عجب موجود خوبی بوده تا الان و همه چیزو تکذیب می کنه.

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

متلک صلواتی

نیمه شعبان بود.از کوچه سر و صدای مداحی به گوش میرسید که معلوم بود داره یه چیزایی می خونه.از این خوندنایی که نمی دونی باید باهاش گریه کنی یا دست بزنی.میدونستم همسایه مون الان سر کوچه داره شربت میده.یه سیب برداشتم رفتم دم در.خانم همسایه اومد گفت "به منم چیپس بده! "سعی کردم به روی خودم نیارم.

 پسرش،همانی که سر کوچه شربت به ملت میداد،توی خیابون به من و دوستم که در حال چیپس خوردن بودیم متلک انداخته بود که "منم چیپس میخوام،به منم چیپس بدین" وقتی فهمید به آشنا متلک انداخته هول کرد.

برای من هم شربت آوردند.سیب را نشانشان دادم:"مرسی دارم سیب میخورم."

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

دلسوزی

توی یه مطلبی از قول مادران دو شهید وقایع اخیر،خوندم که آخرین حرفی که فرزندشون زده"سوختم"بوده.

یاد مطلب خودم افتادم: بساز ولی نسوز

به راستی که اینان سوختند،عاملانش سوخته از دنیا نروند!

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

پول اسپرت

سرمو از روی کتاب بالا آوردم و نگاهم به دختری افتاد که پشت میز روبه روی من نشسته بود.از کتاب هایی که گوشه میز بودند فهمیدم همسن خودم است.کتاب ها بسته بودند.با یک خودکار سبز داشت چیزی می نوشت.سرمو بالا تر آوردم.دیدم که چند تا پول روی میزش است.حدس زدم داره روی پول ها"تیک"میزنه.شایدم می نویسه"رای من کو؟" لبخند زدم.کدوم رای؟سن ما که به رای دادن نمی خورد!

کارش که تمام شد پول هایش را جمع کرد و گذاشت توی کیفش.سرشو بالا آورد و منو دید.یادم رفته بود لبخندمو جمع کنم.اونم لبخند زد.کتاب هاشو جمع کرد و رفت.

---

با این که کلا مخالف "پول نویسی"هستم،ولی بعضی وقتا تصور یک "نایک سبز"روی دستار امام خمینی وسوسه ام می کند...

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

خاطره ای سبز

خرداد ۸۸ ،ماه پر تلاطمی بود.استرس امتحانات و انتخابات ترکیب شده بود.امتحانات که تموم شد،انتخابات موند.ما می رفتیم تو خیابونا.همه شاد بودند.شایدم ادای آدمای شادو در میاوردند.تا دم دمای صبح ساسی*مان*کن ماشینایی که از سر کوچه رد می شدن به راه بود.لامپی اضافه نشده بود، ولی خیابونا روشن تر از هر وقت دیگه ای بودند.خیابونای ایران رنگ شادی به خودشون کم دیده اند.وقتش بود که روشن تر باشند.انگار همه با هم دوست بودند.کسی خطرناک نبود.کسی آشوبگر نبود،خس نبود،خاشاک نبود.ولی کسی بود که نمادش را پرچم ایران انتخاب کند و چه خیانتی بالاتر از این؟ مجبور بودیم هر پرچم ایرانی را که میبینیم "هو" کنیم...با خود پرچم که نبودیم،با نماینده اش بودیم.

من هیچ وقت به مدت طولانی وسط اون ۴راه، راه نرفته بودم.هیچ وقت روی آن سکوی بلند کنار آن خیابان نایستاده بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم این همه لباس سبز هست.هیچ وقت اون همه موتور سوار پرچم ایران به دست ندیده بودم،طعم اسپری گاز را نچشیده بودم.

جمعه له شدیم...خندیدم...گریه کردم...

شنبه فحش دادیم.

یک شنبه الله اکبر گفتیم.

دو شنبه سعی کردم فراموش کنم.

سه شنبه نتونستم فراموش کنم.

چهار شنبه گریه کردم.

پنج شنبه ، جمعه، شنبه...

من هیچ وقت،وقت نماز گریه نکرده بودم.هیچ وقت صدای من توی خیابونمون نپیچیده بود.الله اکبرو می گویم!هیچ وقت آدم های به این پر رویی ندیده بودم.ای وای که دیده بودم ولی نمیدانستم!

من هیچ وقت این روزها را از یاد نمی برم.دستمان که به جایی بند نبود.مثل هر اتفاق دیگری سعی کردیم خاطره ای بسازیم تا دلمان را به آن خوش کنیم،خاطره ای سبز...

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |

بساز،ولی نسوز

امشب یه نفر یه چیزی گفت که من لحظه ای به خودم لرزیدم:"ایران یک نسل سوخته دیگه باید بدهد"

ذهنم همزمان درگیر دو چیز شد:این که منظورش از نسل سوخته اول، خودش و هم نسلی هایش هستند؟همان هایی که جوانی شان در خیابان ها و شعار دادن ها گذشت؟همان هایی که الان آن دوران را به خاطر خاطره هایشان دوست دارند ولی می خواهند ما را قانع کنند که اشباه نکردند...

و این که نکند نسل سوخته بعدی ما باشیم؟ من و تویی که دامنه اعتراض هایمان با قطعی اس ام اس و اینترنت،محو می شود.اگر خواستیم به خیابان برویم نسل اولی ها نگران می شوند.اگر بگوییم شما هم کف خیابان بودید تکذیب می کنند.در خانه می مانیم و غر می زنیم که شما شروعش کردید چرا جلوی تموم شدنش را میگیرید؟این را هم میدانیم تمام شدنی در کار نیست.

ولی آنها نگران اند از ستاره دار شدن فرزند دانشجویشان و له شدن فرزند دیگر زیر باتوم...

من نمی خواهم فردی از این نسل سوخته احتمالی باشم.

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 |

خرداد 88

۲۳ خرداد،برای اولین بار برای" ایران " گریستم.نه به خاطر نتیجه انتخابات.احساس می کردم تحقیر شده ایم،احمق فرض شدیم.گریه کردم چون نتواستم دلیلی بیابم برای کتک خوردن آن جوانی که آمده بود تا از حقش دفاع کند.

این روزها بیشتر از قبل به این موضوع فکر میکنم که باید ماند و ایران را ساخت،یا رفت و برای خود زندگی ساخت؟ ماندن و ساختن راهی سخت در پیش دارد...

مردان و زنانی که از حقتان دفاع کردید،دست و پای زخمی تان را می بوسم،دل زخمی تان را دعا می کنم...

 

 

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 |

توپ هایم گم شدند

مگه میشد بعد از کلی التماس از بابام به شهربازی بریم و به "استخر توپ ها" نریم؟

استخر توپ ها شبیه قفس بود یک سمتش سرسره ای داشت که از روش سر می خوردیم و میفتادیم توی دنیای توپ ها.توپ های رنگی کوچک.توپ ها را به هوا پرتاب می کردیم،توی صورت هم می زدیم، از روی سکو شیرجه میزدیم توی استخر و سعی می کردیم خودمونو توی توپ ها غرق کنیم.غرق شدن ما بیشتر از چند ثانیه طول نمی کشید.هر چه هنر و زرنگ بازی بلد بودیم در می آوردیم،می دونستیم پدر و مادرمون اون طرف حصار آهنی ما را نگاه می کنند و لبخند می زنند.چند تایی سعی می کردند بی تفاوت باشند،چند تایی بچه هاشونو تشویق می کردند که از فرصتشون استفاده کنند.این را هم میدونستیم که خیلی وقت نداریم.تا چند دقیقه دیگه اون آقا سوت می زد و از سرسره-نه-از در ما را بیرون میکرد.

یک بار گوشه سکو یک سوسک سیاه داشت راه میرفت.نترسیدیم.سوسک کاری به ما نداشت،ما هم به او توجهی نمی کردیم...

برادرم قبل از سوت خروج خودشو زیر توپها قایم می کرد.می خواست یک دوره دیگه توی استخر بمونه،بدون اینکه اون آقا بفهمه.من جرئت این کارو نداشتم،بعد از سوت بهم می گفتند بیا بیرون و من هم میرفتم و مثل بقیه بزرگترا از بیرون دنیای توپی را تماشا می کردم.یک دستم تو دست بابا و یک دستم گره خورده به حصار و با حسرت به افراد جدید نگاه می کردم.برادرم بیشتر از من توی اون دنیا بود،مثل بقیه پسرا...

 

یکشنبه سی ام فروردین 1388 |

تقسیم کار

فلسطینیان؛شما سنگ پرتاب کنید

عراقیان؛شما کفش.

و ایران؛تو از سنگ و کفش حماسه بساز.

کشورهای عرب؛نگران نباشید.سنگ و کفش از نفت ساخته نشده اند،حماسه نیز.

یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |

محرم به روایت من

ماه محرم برای من بوی قرمه سبزی و قیمه دارد.و تصور یک قوری بزرگ در دست آقایی که در جمع خانم های چادر مشکی راه میرود و برایشان در استکان های کمرباریک چای می ریزد.

جای کفش ها در کیسه ها امن است و من به مادرم که زیر چادرش گریه میکند زل می زنم.دلم می گیرد.این روضه،این جای تنگ که نمی شود خوابید،این گریه ی مادرم را دوست ندارم.

بزرگتر که می شوم سرگرمی بهتری پیدا می کنم:خواندن کتاب های شل سیلوراستاین وقتی گوشم از صدای ناله ی مداح پر است.سعی می کنم با خندیدن به شکل های کتاب ضبحه ی دیگران را نشنوم.

سال بعد به مادرم می گویم:من روضه نمیام.

_کافر شدی؟

_چه ربطی داره؟!

به پدرم می گویم:من از آدمای توی مسجد خوشم نمیاد.همه برای غذا اومدند.

پدرم چندان از حرف من خوشش نمی آید.او،در ماه محرم،یکی از آدم های توی مسجد است.

در تنهایی کتاب سرزمین اشباح می خوانم و از ترس کیف می کنم.نویسنده در میکروفونش داد نمی زند و من دل به قهرمان داستان می بندم...

و حالا...

قرمه سبزی و قیمه هنوز خوشمزه است و نشنیدن صدای گریه ی مردم بهتر.کانال های ماهواره را زیر و رو می کنم و در دل می گویم:خدایا،خودت شاهدی که من کافر نیستم...

دوشنبه شانزدهم دی 1387 |

برادرم حجابت!

خواهرم حجابت.برادرم نگاهت. تا کی باید خواهران حجابشان و برادران...نگاهشان؟ نه! برادران هیز بازیشان!

خواهرم تو حجابت را رعایت کن و برادرم تو نگاه کن.تا هرکجا که خواستی نگاه کن.تا زیر لباس خواهرم؟ موردی نیست.باز هم نگاه کن.شهوتت را تا هر کجا خواستی بران.خواهران همه باحجابند.

شنبه چهاردهم دی 1387 |

خوشا به احوالت ،رفتگر!

میخواستم به رفتگرها بگم که...

کسی که برگ های زرد پاییزی رو جمع میکنه،خوشبخته.

واین که من توی زندگیم دو بار واقعا خواستم یک رفتگر باشم:

یک بار که ساعت ۵صبح نور لامپ ماشین ما به لباس رفتگرهای توی بزرگراه افتاد و نوار روی لباسشون برق زد و من یک آرامش عجیبی رو در این شغل حس کردم!

و  یک بار امروز که داشتم حسرت میخوردم که چرا برگ های زرد دارند می ریزند.

دوشنبه یازدهم آذر 1387 |

پرچم میسوزد.

اولین پیشنهادی که در یک مدرسه به اعضای شورای دانش آموزی خود می دهند:

"می خواهیم  روز ۱۳آبان(روز دانش آموز) پرچم آمریکا رو توی مدرسه آتیش بزنیم"

وقتی من به عنوان رئیس شورا میگم:" آخه این چه کاریه؟!!"

جواب میدند:" همه جا همین کارو می کنند"

وقتی با تعجب بهشون نگاه میکنم میگند:"ببین ما با مردم آمریکا کاری نداریم،آمریکا دشمن ماست...پرچم آمریکا که نماد ملت آمریکا نیست..."

وقتی حتی توی مدرسه های ایران این وضع باشه،چه انتظاری داریم آمریکایی ها هم به پرچم ما احترام بزارند...

اگه اونا یک بار گفتند مر*گ*بر*ایر*ان چه عکس العملی نشون میدیم؟

 

 

پنجشنبه نهم آبان 1387 |

امان از این"نشدن"ها

توی این مدت که خونه مون در حال تعمیر بود،فهمیدم از یه دسته از آدم ها خوشم نمیاد:اون بناها و نقاش ها و کاشی کارها و برق کارها و همه ی اون کسانی که وقتی با یک طرح جدید مواجه میشن میگن:"نه...نمیشه! "

اگه یه چیز کوچک "نمیشه"...پس ...حتی فکر کردن به چیزای بزرگ باید حروم باشه.

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |

بِفرِس اون صلواتو!

سیر نزولی خوبی داشتیم:

تشویق کردن در مراسم شادی ها،تبدیل شد به فرستادن صلوات های مکرر،بی دلیل.

پ.ن۱:توی یکی از سخنرانی هایی که از تلویزیون پخش می شد،بعد از بردن نام امام خمینی همه صلوات فرستادند.تا حالا به ما یاد داده بودند که بعد از نام "محمّد" صلوت بفرستیم.حتی بعد از نام های امام علی یا بقیه امام ها چیزی نمی گفتیم.نمی دونم چطور امام خمینی مقام بیشتری نسبت به آنها پیدا کرد...

 پ.ن۲:صلوات هم لوث شد.

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |

اضمحلال!

دیالوگ برتر در سریال های ماه رمضان:

"من میخوام یک آدمو به اضمحلال بکشونم...!!!"  (زن مواد فروش در روز حسرت.)

دوشنبه هشتم مهر 1387 |

دفاعی که مقدس بود.

دفاع مقدس.در طول یک سال چند بار این عبارت را در تلویزیون و رادیو می شنوید یا در روزنامه ها می خوانید؟

هفته دفاع مقدس بهانه ای شد برای این که بنویسم  این دفاع برای منی که در دوران جنگ نبوده ام چندان هم مقدس نیست.

. واقعا مجبور بودید برای آن مناطقی که الان هیچ رسیدگی ای به آنها نمی شود بجنگید؟ قبول دارم .باید در مقابل خاک کشورمان دفاع می کردیم،ولی وقتی آن را پس گرفتیم چه کار کردیم؟

چقدر  امنیت  آن را تامین کردید؟ چقدر آبادش کردید؟

هنوز شهر های جنوب را برای ساختن فیلم های دفاع مقدس نگه داشته ایم.هنوز در گوش مردم جنوب خمپاره می ترکانیم ،صداشو ضبط میکنیم توی سینما نشون میدیم و میگیم:"یادتونه؟!! "

این مردم از "صداهای یادآور" شما نباید آرامش داشته باشند؟

قصد توهین به شهیدها و خانوادشون را ندارم،ولی هر جایی که میریم باید عکس شهید ببینیم،اسم خیابونا،اسم  تالارها،مدرسه ها و ....چپ میریم دفاع مقدس،راست میریم دفاع مقدس.تلویزیون ها خانواده شهید ها را نشون میده.تبلیغ شهادت میکنه. در دوران صلحمون هم باید به فکر جنگ باشیم،تا جنگ بعدی...

دیگه بس نیست؟ یه جایی تمومش کنید. هشت سال جنگ بود،هشتصد سال باید جورشو بکشیم؟ چقدر به پشت سرتون نگاه می کنید؟چقدر درجا زدید؟ چقدر به ظاهر افسوس گذشتن اون روزا رو می خورید؟!!

ای کاش انگیزه ی این جنگ را دفاع از ایران اعلام می کردید.نه دفاع از اسلام.

 

پ.ن:من تا به حال به جنوب ایران نرفته ام. در دورانی هم نبوده ام که در وضعیت قرمز قرار گرفته باشم، ولی حتی من هم با شنیدن صدای آژیر آن حس بدی پیدا می کنم...

جمعه پنجم مهر 1387 |

اول مهر،اولین پست

_دفعه ی اولی نیست که وبلاگ می سازم.یه مدت مینویسم بعد احساس میکنم دارم شعار میدم...یه بار از اول تا آخر وبلاگ را میخونم،شاید یک صفحه ازش سیو کنم، و بعد میزنم کل وبلاگو حذف میکنم!

_بعضی ها اینقدر قشنگ می نویسند که آدم هوس میکنه وبلاگ بسازه و بنویسه.بعضی ها هم اینقدر مزخرف میگن که آدم از وبلاگ گردی پشیمون میشه.یه مدتیه احساس میکنم حرف برای گفتن زیاد دارم ولی تا پای نوشتن وسط میاد همه ی حرفا دور میشند...ما هم میریم "360گردی"!

_امروز اول مهره...انتخاب چنین روزی برای آغاز نوشتن برای دانش آموزی مثل من  اصلا شگون نداره!

_با این سابقه ی ویلاگ سازی و وبلاگ سوزی ،هنوز هم با نوشتن پست اول مشکل دارم.

دوشنبه یکم مهر 1387 |
Put a Pin on the Map View my Guestmap
Free Guestmaps by Bravenet.com